X
تبلیغات
کوچه باغ


کوچه باغ

شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این شقایق با نگاهی سرد پر پر می شود

سلام به همه دوستان عزیزم

از اینکه منو فراموش نکردید و مدام به من سر میزنید از شما ممنونم امیدوارم بتونم محبتهای شما رو جبران کنم.
فعلا من دیر به دیر به وبلاگم سر میزنم چون دارم خودم رو برای مامان شدن آماده میکنم.
تا دیداری دوباره خدانگه دار

نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391| ساعت 1:32 PM| توسط ساده دل| |

سکوت خانه سنگین است،هوا،هوای درد است،دلی اینجا بی تابست،چشمانی اینجا خیس و نگران هستند و کسی اینجا در انتظارست.چه بر سر این خانه آمده است؟همه جا را اندوه در برگرفته است!در،دیوار،پنجره،آینه،همه نالانند.گویی به سوگ نشسته اند!همه سوگوارند،سوگوار در فراقت.
آری اینجا همه چیز در نبودت آشفته ست،هوای این خانه بی تو سنگین سنگین است.
محبوب من مرا توان اینهمه درد نیست،بی تو هر روزم خزانتر از دیروز است.این عشق مرا به جنونم کشانده است.دل شکسته و تنهای من تاب دوری تو را ندارد.تحمل بایدم،راه دشوار است،راه عشق تو دشوار است و من با تمام قوایم به این راه ادامه خواهم داد،گر چه جسمم ناتوان شده است لیک نیروی عشقت آنچنان قدرتمند است که مرا به ادامه ی راه وادار میکند.
ای همه هستی من،من تو را تا بی نهایت عاشقم.با تمامی دل شکستن هایت باز پا به پای تو خواهم ماند.تا بی نهایت،تا ابد تا لحظه ی مرگ.و تو میدانی آرزوی من اینست که در آغوش گرم تو چشمهایم را ببندم و برای همیشه جان بسپارم و چه لذت بخش است مردن در آغوش تو.
من جز تو هیچ از این دنیا نمیخواهم،بی تو نفس کشیدن برایم دشوار است و زندگانی برایم دشوار است.بی تو حتی بهشت را هم نمیخواهم.
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت،روزها هست که از دیده من رفتی لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز...و من از فراق تو قامتم خم شد و پشتم بشکست.
مهربانتر از من با من،با من بگو چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟خانه اش ویران،مگر نمیدانند که من و تو ما هستیم؟من و تو عاشق و دلباخته ی هم هستیم.چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟چه کسی میخواهد؟من که تو هستم و تو پاره ای از تن من؟باید به گوش همه رساند،باید به گوش همه ی جهانیان رساند که من مجنون دومم و تو لیلای دلربای من،باید همه بدانند که تو فرهادی و من شیرین تو تا دیگر هیچ کس قصد نکند من و تو تا ابد من و تو باشیم و بس.
آه بگذار که قلب من از عشق تو لبریز شود،سینه ام آینه ای ست با غباری از غم،و تو با لبخندی میزدایی هر آنچه غبار است.
معشوق من،تمامی عشق من از آن توست،تو را تا ابد دوست خواهم داشت.


 

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

وای،باران
باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای،باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست
 
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری؟
نه بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای همه باغ و بهارانم تو
 
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چراست؟
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم که سزوار تو؟
هیچ
تو همه هستی من،هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری؟هیچ
 
دشت ها نام تو را میگویند
کوه ها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد وخواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
 
وای باران
باران...
           (حمید مصدق)
 
 
 
 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 
 
باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند
بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند
نه راه پیش مانده برایم نه راه پس
پل های امن ِ پشت سرم را شکسته اند
هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند
هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند
حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند
آیینه های دور و برم را شکسته اند
گل های قاصدک خبرم را نمی برند
پای همیشه ی سفرم را شکسته اند
حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو
با سنگ ِ حرف ِ مُفت ، سرم را شکسته اند
 
 
 
کاغذ دیواری  های عاشقانه  -  www.pixnaz.ir
 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391| ساعت 2:4 AM| توسط ساده دل| |

در شهر ما در هرکجایش صحبت از  بهار و سر شدن زمستان است و آفتابی که گهگاه بی میل می تابد ،لبهای خندان،چشمهایی پر ز اشتیاق و دلهایی مملو از شادی.در هیاهوی شهر ما کس نمیداند اینجا قلبی شکسته و چشمانی گریان است و دلی که نه بهاری ندارد،دلی که تمامی فصلهای زندگی اش خزان و خزان و خزان است.
آری بهار آمد و تمامی مردم این شهر خوشحالند.
همه میگویند بهار آمده است،مردم می گویند،درختهای تازه گل داده می گویند،و...اما چه به حال دلم آمده است که نه حال و هوای بهار را دارد و نه آسمانش بهاریست؟درون کوچه های قلب من پائیز طولانی ست... آری پائیز طولانی ست.آیا در این حوالی کسی هست تا به قصه ی پائیزی این دل مرده گوش سپارد؟؟؟
دل به دلداری سپرده ام که ارزشش را نمیداند دلدار من لحظه ای دل میدهد و روزها دل می سوزاند دلدار من رسم عاشقی را بلد نیست و شاید هم اصلا عاشق نیست تنها به رسم عادت دوستت دارم را گهگاهی تکرار میسازد.
دلدار من دلی دارد از جنس فولاد،دلدار من دل شکستن را خوب میداند و دل شکستن عادت اوست و این دل شکستنهایش ادامه دارد تا بی نهایت.می شکند و میرود و من میمانم و دلی مالامال از ترک،من میمانم و سیلی از اشک.
میخواهد برای اثبات عشقم جان فدایش کنم،آری او عاشق نیست گر بود میدانست معنی نگاهم را،چگونه فدایش شوم وقتی چشمهای همیشه بارانی ام گواه بر عشقم هستند؟چگونه فدایش شوم وقتی دیگر چیزی برایم نمانده است؟یک دل که بیش نداشتم آن هم فدای او شد،فدای غرور بی جایش فدای بی محبتی هایش و...آری یار نامهربان من ماههاست که فدای تو شده ام همان روزهایی که بی رحمانه مرا در پس دنیایی از سوال و شک و تردید تنها گذاشتی و من تا یک قدم مرگ رسیدم و حتی سراغی از من بینوا نگرفتی آن زمان فدای تو شدم یادت هست؟.فدای تو شدم اما ندیدی،لحظه لحظه غرق در دریای غمت گشتم و ندیدی.تنهایم گذاشتی بی دلیل بی گناه و من همچنان دل به تو دادم و عاشقی را با تو ادامه دادم.لحظه ای تنهایت نگذاشتم و تو...
عزیزتر از جانم بدان مرگ دل آرزویت اگر بود دیگر دلی نمانده تا فدای تو شود،مرگ دل مبارکت باد نامهربانم.دیگر هیچ نمانده تا فدای تو شود تنها جانم است که از تو میخواهم این جان را بستانی و مرا از این دنیای حزن آلود برهانی شاید خاک گورم مرا آرامشی بخشد.
درون کوچه های قلب من پائیز طولانی ست.

 

Image Detail

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

برای اومینویسم کسی که روزی دلش مهربان بود
می نویسم تابداندکه دل شکستن اصلاهنرنیست،
نه دیگر نگاهم رابرایش هدیه میکنم ونه دیگر دم از
فاصله هامیزنم ونه دیگر باشعرهایم دلتنگی رابرایش  
فریادمیزنم،فقط مینویسم شاید...
شایدنامهربانیهایش راباورکند

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

با درودی به خانه می‌آیی و
با بدرودی
خانه را ترک می‌گویی
ای سازنده!
لحظه ی ِ عمر ِ من
به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:
این آن لحظه ی ِ واقعی ست
که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می‌کشد.
نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می‌کشد.
گامی‌است پیش از گامی‌دیگر
که جاده را بیدار می‌کند.
تداومی‌است که زمان مرا می‌سازد
لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می‌کند.
                                                     
    (احمد شاملو)

 

بی کسی، تصاویر عاشقانه غمگین، تنهایی، عشقولانه، عکس عاشقانه، عکس های عاشقانه تنهایی، غم انگیز از لحظه های تنهایی، لحظات تنهایی، والپیپر از

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391| ساعت 0:49 AM| توسط ساده دل| |

سلام به تمامی دوستان خوب و عزیز و خیلی خیلی مهربونم از اینکه تو این مدت طولانی که من نبودم تنهام نذاشتید از همتون بی نهایت ممنونم همچنین ازدخترای خاله ی عزیزم ممنونم. به زودی با یک پست جدید خواهم آمد.

همتون رو دوستدارم

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390| ساعت 12:59 PM| توسط ساده دل| |

و خداوند عشق تو را در دلم نهاد تا بتوانم تو نازنین را در دل جای دهم و به تو و وجودت عشق بورزم.
اگر روزی از تو بپرسند زیباترین چیز در دنیا چیست چه جوابی خواهی داد؟
جوابت را نمیدانم اما من میگویم زیباترین چیز در دنیا دوست داشتن توست،دوست داشتنت طعمی دارد که تمی توان آن را با شیرینی هیچ عسلی مقایسه کرد.
نادر جانم این را بدون و همیشه در ذهن خویش بسپار که مرا جز تو یاری نیست،تو برای من یعنی زندگانی.نه اینکه بی تو زندگی نباشد،هست اما من بی تو مرده ای متحرک بیش نخواهم بود.زندگی را با تو و در کنار تو دوست دارم.
شاید دوستت دارم واژه ای است کلیشه ای و در برابر وجود و عظمت عشق تو مهربانم هیچ باشد،اما چیز دیگری ندارم تا بتوانم آنرا برای اثبات عشقم به تو هدیه دهم.پس میگویم:صادقانه،عاشقانه،بی نهایت دوستت دارم و میدانم که میدانی دوست داشتن من را.
آنکه مهر تو را در دلم نهاد تو را هرگز از من جدا نخواهد کرد،میدانم چرا که او میداند قلب خسته ی مرا بی تو توان تپیدن نیست،میداند گر تو نباشی من نیز نخواهم بود.
بی تو آسمان آبی هم تاریک است،بی تو تمام لحظه هایم غمگینند.بی تو مرا توان ماندن نیست.
نادر مهربانم اینرا بدان که میخواهمت با دل و جان و آرزویم بودن در کنار تو و مرگ در آغوش گرم و پر مهر توست.گل همیشه بهار بدان تو خون جاری در رگهای من هستی و زندگی بی تو مساوی است با مرگ.
عاشقت هستم همیشه عاشقم بمان،بگذار تا این عشق جاودان ترین عشق زمین باشد.


 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نشسته بود خیال تو همزبان با من
که باز جادوی آن بوی خوش طلوع تو را
در آشیانه خاموش من بشارت داد
زلال عطر تو پیچید در فضای اتاق
جهان وجان را در بوی گل شناور کرد
در آستانه در
به روح باران می ماندی
ایطراوت محض
شکوه رحمت مطلق ز چهره ات می تافت
به خنده گفتی : تنها نبینمت
گفتم : غم تو مانده و شب های بی کران با من ؟
ستاره ای ناگاه
تمام شبرا یک لحظه نور باران کرد
و در سیاهی سیال آسمان گم شد
توخیره ماندی براین طلوع نافرجام
هزار پرسش در چشم روشن تو شکفت
به طعنه گفتم
در اینغروب رازی هست
به جرم آنکه نگاه تو برنداشته ام
ستاره ها ننشینند مهربان بامن
نشستی آنگه شیرین و مهربان گفتی
چرا زمین بخیل
نمی تواند دید
ترا گذشته یکروز آسمان با من ؟
چه لحظه ها که در آن حالت غریب گذشت
همهدرخشش خورشید بود و بخشش ماه
همه تلالو رنگین کمان ترنم جان
همه ترانه وپرواز و مستی و آواز
به هر نفس دلم از سینه بانگ بر می داشت
که : ایکبوتر وحشی بمان بمان با من
ستاره بود که از آسمان فرو می ریخت
شکوفه بودکه از شاخه ها رها می شد
بنفشه بود که از سنگ ها برون میزد
سپیده بود کهاز برج صبح می تابید
زلال عطر تو بود
تو رفته بودی و شب رفته بود و منغمگین
در آسمان سحر
به جاودانگی آب و خاک و آتش و باد
نگاه می کردم
نسیم شاخه بی برگ و خشک پیچک را
به روی پنجره افکنده بود از دیوار
کهبی تو ساز کند قصه خزان با من
نه آسمان نه درختان نه شب نه پنجره
آه کسی نمیدانست
که خون و آتش عشق
گل همیشه بهاری است
جاودان با من

(فریدون مشیری)

 


 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،
و مي دانم كه پوچ نیستي
و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست ،
اگر باشي تو با من،
خوب و جاويدان و زيباست


 


 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390| ساعت 1:39 PM| توسط ساده دل| |

بگو سرگرم چی بودی که انقدر ساکت و سردی؟
خودت آرامشم بودی خودت دلواپسم کردی
ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه
چقدر باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه؟
تو روز و روزگار من بی تو روزایه شادی نیست
تو دنیایه منی اما به دنیا اعتمادی نیست
سلام ای ناله ی بارون،سلام ای چشمایه گریون
سلام روزهای تلخ من
،هنوزم دوستش دارم
سلام ای بغز تو سینه،سلام ای آه آئینه
سلام شبهای دل کندن،هنوز هم دوستش دارم
نمیدونی تو این روزا چقدر حالم پریشونه
دلم با رفتنت تنگ و دلم با بودنت خونه
خرابه حال من بی تو،نمیتونم که بهتر شم
تو دستای تو گل کردم،نذار با گریه پرپر شم
یه بی نشونم تو این خزون،یه بی نشونم تو این خزون
منو از خودت بدون
یه بی نشونم تو این خزون،یه بیقرارم یه نیمه جون
منو از خودت بدون،منو از خودت بدون

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390| ساعت 11:39 PM| توسط ساده دل||

یکی بود یکی نبود،زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود
تو این دنیای به ظاهر بزرگ تو گوشه ش یه شهری بود که تو گوشه ی اون شهر یه دخترکی زندگی میکرد.دخترک خیلی تنهابود هیچ کس رو نداشت،خیلی غمگین بود،دلش دریای غم بود،تا اینکه یک روز از همون روزها سرنوشت یک نفر رو سر راهش قرار داد.دخترک تنها نمیدونست قرار آینده چی بشه.نمیخواست به کسی دل ببنده آخه دلش رو شکسته بودند،میترسید بازهم شکسته بشه و میدونست اینبار تحملش رو نداره.دخترک قصه ما نمیدونست باید چی کار کنه با اونی که اومده.نمیدونست چرا و چی شد که قبول کرد با اون حرف بزنه؟
روزها گذشتند و گذشتند و این دو با هم بودند،دخترک هنوز پسر رو دوست نداشت،و نمیخواست دوستش داشته باشه کم زنگ میزد،کم حرف میزد،بی اهمیت بود خیال میکرد پسر میخواد فقط وقت کشی کنه تا اینکه یک روز پسر به دخترک گفت ...فکر نکن من دوستت ندارم دوستت دارم،دخترک نگاهی همراه با لبخند به پسر انداخت و رفت.دلش آروم بود انگار با این جمله ی خیلی ساده دنیا رو بهش دادن ولی بازم دلش رو نباخت،تا یک روزی که آفتابش خیلی داغ بود و سوزان پسر به دخترک گفت:من تو رو خیلی دوست دارم،نمیخوام به هیچ عنوان از دستت بدم به هر قیمتی که شده من میخوام تو رو واسه خودم داشته باشم،دخترک گفت:اگر من ازدواج کردم یا تو ازدواج کردی چی؟گفت نه گفتم که به هر قیمتی که شده میخوام مال من باشی...اون روز دخترک دلش از این حرف شاد شد و مطمئن شد که پسر اونو واقعا دوست داره.باز هم روزها گذشتند و گذشتند تا شد ۵ ماه تو این ۵ ماه هر چی دخترک میخواست پسر رو از زندگیش دور کنه نتونست.خیلی بهش زخم زبون میزد،پسر رو دوست نداشت،ولی پسر بهش میگفت حتی اگر تو دوستم نداشته باشی و ولم کنی من تو رو ول نمیکنم،انقدر می مونم تا عاشقم شی.
بعد از ۵ ماه یک طوفانی از راه رسید و وارد زندگی دخترک شد،دخترک تو این طوفان به جایی رفت که نباید میرفت و بین اون و پسر جدایی افتاد.پسر خیلی ناراحت بود،خیلی برای کمک به دخترک تلاش کرد تا بیاد دوباره.تو همین روزها بود که دخترک کم کم عشق پسر رو به دلش راه داد و طولی نکشید دخترک شد عاشق به تمام معنای پسر.پسر از این موضوع خوشحال شد.دخترک تمام سعیش این بود که پسر رو خوشحال کنه اما بعضی وقتها نمیتونست و باعث ناراحتی پسر میشد.
یکسال شد.حالا دیگه دخترک واقعا دیوانه وار پسر رو دوست داشت.شده بود تمام زندگیش،همه کسش،همه بود و نبودش،تنها دلخوشی تو زندگیش،با همه بدی و خوبیهاش ساخت،خیلی نازش رو خرید،غرورش رو به خاطر پسر له کرد،عاشقش بود،رویای هر روز و شبش.خالصانه دوستش داشت.اما...
روزهای پر درد،روزهای بی درد،روزهای خوش،روزهای بد،روزهای تلخ و شیرین سپری شدند.تا اینکه...این بار نه طوفان بود و نه گردباد و نه سیل،فاجعه رخ داد.یک روز که پسر به رسم همیشگیش قهر کرده بود دخترک رفت تو کوچشون تا با عشقش حرف بزنه،اما...اما چیزی دید که نباید میدید.صحنه ای دلخراش و وحشتناک.پسر همونیکه تمام زندگی دخترک بود همونی که خون تو رگهای دخترک بود با یکی دیگه ست.تمام دنیا آوار شد روی سرش،میدید اما باورش نمیشد.نه اون عشق من نیست،نه،من دارم خواب میبینم،مگه میشه؟نه این عشق من نیست نه...چندین و چند بار این جملات تکرار شد.تصاویر یک سال عاشقی مثل فیلم خیلی سریع از جلوی چشماش گذشتند و آخرین تصویر پسر بود و یکی دیگه.
تمام اون لحظه هایه پر درد،لحظه هایی که دخترک از شدت گریه سر به دیوار می کوبید،لحظه هایی که تو حسرت دیدنش بود،لحظه هایی که شونه هاش رو آرزو میکرد تا سر روش بذاره،لحظه هایی که منتظر بود تا بیاد و آرومش کنه ولی نمی اومد،لحظه هایی که از شدت دلتنگی چشماش رو میبست و خودش رو تو آغوشش تصور میکرد،لحظه هایی...اون کنار یکی دیگه،تو آغوش یکی دیگه بوده؟؟؟؟؟؟؟
حالا دخترک مونده با یک قلب لگد مال شده و یک دنیا خاطره و عشقی که داغش به دلش موند.پسر میگه هر چی دیدی دروغه ولی هنوز ثابت نکرده.این انصافه؟اون که میدونست همه چیز دخترک بوده،میدونست فکر نبودنش زندگی دخترک رو میسوزوند.چرا روزها رو تا اینجا کشوند؟کسی هست جواب این سوال رو بده؟
قصه پر غصه،زندگی دخترک فیلمنامه ی تلخیه که تلخیش رو فقط و فقط خودش میتونه تحمل کنه و بس. 
راستی کی حال این دخترک رو داشته؟امیدوارم هیچ کس حال این دخترک رو تجربه نکرده باشه و هیچ کس درک نکنه حالش رو.

قصه ی ما به سر رسید با یه علامت سوال...

 

 


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


 

میخواستی که خرابت شم سرابت شم رهام کردیندونستی
که میگیره دلم دلی که زنجیره بری از غصه میمیره ندونستی
عاشقم کردی تویی که نفسم بودی کسم بودم
تو هر لحظه گمم کردی 
ببین حالا چه آشفتم چه تیکه تیکه می افتم
شکستم پیش چشمام نیش مردمم کردی
دلم گفت که نمی دونی نمی خونی نگاهم گفت
دلم گفت که نمی فهمی خستگی های تورا هم گفت
نکردم باورش شد آخرش اینی که میبینی
دلو باختم چه بد ساختم تورو نشناختمت
رسم بدا این نیست
تو چه ساده فراموش میکنی رویای دیروزت
چجور باور کنم باورکنی احساس امروزم
میتر سیدم ولی بازم دلو دادم به امیدی
خیال کردم که دنیای پراحساسمو فهمیدی


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 

در آن نفـــــــــس کـــه بمیـــــرم در آرزوی تـــو باشم
بـــــدان امیــــد دهــم جـان که خــاک کوی تو باشم
به وقـــــــت صبــــح قیـــــامت کــه سر ز خاک بر آرم
به گفت و گوی تو خیزم،به جست و جوی تـو باشم
به مجمـــــــعی که در آینـــــــــد شاهــــدان دو عالم
نظر به ســــوی تــــــو دارم،غــــــلام روی تـــو باشم
به خــــــوابگاه عــــــــدم گـــــر هــــزار سال بـخسبم
ز خــــواب عاقـــــبت آگــــــــه به بوی مــوی تو باشم
حدیــــــــث روضــــــه نگویـــــم،گــــل بهشت نبـــویم
جمـــــــــال حـــــور نجویم،دوان به ســــوی تو باشم
می بهـــــــشت ننــــــوشم ز دســـت ساقی رضوان
مرا به بــاده چــــــه حاجت؟که مسـت روی تو باشم
هــــــزار بادیــــه سهــــــل ست با وجــــــــود تو رفتن
و گــــــــر خــــلاف کنـــــــم سعدیا به سوی تو باشم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390| ساعت 0:58 AM| توسط ساده دل| |

خیلی روزها گذشتن و تو نبودی،خیلی روزها بهت نیاز داشتم و نبودی،خیلی روزها تو تنهایی انتظارت رو کشیدم اما نیومدی،خیلی روزها گذشتند...خیلی روزها چشمام بارونی بود،خیلی روزها دلم از غصه پر بود،خیلی روزها منتظر دستات بودم تا اشکام رو پاک کنن و تو نیومدی...
چه لحظه های سخت و پر دردی اومدنو رفتند و تو نیومدی و من در تمام این روزها و تک تک لحظه ها تنها تنهای تنها با غمت سر کردم.واقعا غمت از تو با وفاتره.
چه لحظه های قشنگی که بخاطر کبر وغرور بیخود از بین رفتند و جاشون رو به اندوه های بی پایان دادند.زندگی میدان جنگ نیست،هست؟زندگی فرصت لذت بردن از با هم بودن نه رنج دور از هم بودن.
بذار تو این دو روز عمر عشق رو درک کنیم،دوست داشتن رو حس کنیم و کنار هم باشیم.
ظلم نیست؟من با یه قلب خسته و پیر گوشه ی این دنیا تنها با غمت سر می کنم و تو...
نمیدونم رسم دنیات یا ما آدما؟؟؟نادرم نذار باورم شه تو بی وفایی،نذار باورم شه قلبمو شکستی،نذار باورم شه من نادرم رو اشتباه شناختم.بذار هنوز همون حس،همون دوست داشتن،تو قلبم باقی بمونه،نذار عشقت تو دلم بمیره.
کاری کن دوباره روزهای قشنگمون برگردن،روزهای بی دغدغه و آروم،روزهایی که تو مهربونترین بودی برای من،بذار دوباره اون نادر رو حس کنم،نادر مهربون،نادر با محبت.بسه دیگه انقدر دلم رو نشکن،خواهش میکنم بسه.پناه خستگیم باش،بذار باز هم تو آغوش گرمت تمام ناراحتیم رو فراموش کنم.نذار عشقمون هدر شه نذار.تو خودت میدونی جایگاه تو توی قلبم تا همیشه ست،خودت بهتر از همه میدونی که من چقدر دوستت دارم،نذار دیگه بیشتر از این به عشقت شک کنم.
راستی این چه رسمیه که اول دم از عاشقی میزنیم و بعد از یه مدت عشق رو فراموش میکنیم؟نمیدونم یعنی عشق انقدر بی ارزشه؟
 

 

 


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

پیغام

چون درختي در صميم سرد و بي ابر زمستاني
هر چه برگم بود و بارم بود
هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و ميراث بهارم بود
هر چه ياد و يادگارم بود
ريخته ست
چون درختي در زمستانم
بي كه پندارد بهاري بود و خواهد بود
ديگر اكنون هيچ مرغ پير يا كوري
در چنين عرياني انبوهم آيا لانه خواهد بست ؟
ديگر آيا زخمه هاي هيچ پيرايش
با اميد روزهاي سبز آينده
خواهدم اين سوي و آن سو خست ؟
چون درختي اندر اقصاي زمستانم
ريخته ديري ست
هر چه بودم ياد و بودم برگ
ياد با نرمك نسيمي چون نماز شعله ي بيمار لرزيدن
برگ چونان صخره ي كري نلرزيدن
ياد رنج از دستهاي منتظر بردن
برگ از اشك و نگاه و ناله آزردن

اي بهار همچنان تا جاودان در راه
همچنان جاودان بر شهرها و روستاهاي دگربگذر
هرگز و هرگز
بربيابان غريب من
منگر و منگر

سايه ي نمناك و سبزت هر چه از من دورتر، ‌خوشتر
بيم دارم كز نسيم ساحر ابريشمين تو
تكمه ي سبزي برويد باز، بر پيراهن خشك و كبود من
همچنان بگذار
تا درود دردناك اندهان ماند سرود من
                                          (اخوان ثالث)

                                  


        

                     تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به
گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل پا نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گر چه می سوزم از
این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهرمن
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن
                            (سهراب سپهری)

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390| ساعت 1:10 AM| توسط ساده دل| |

گاهي بيا و لحظه‌اي بمان دستي به روي شانه‌ي من بگذار تا از فراز ماندنت اين سطرهاي در هم و برهم اين تلخ نوشته هايم و اين شعرهاي مبهم و خط خورده‌ي مرا در دفترم بخواني تا سطرهای تار روشن شوند تا من قلم به دست تو بسپارم تا تو به دست من بنويسي آمدنت را ...

عشق...تنها یک کلمه نیست که شامل سه حرف بلکه یک دنیای بزرگیه گاهی زیبا گاهی زشت.گاهی جذاب و دوست داشتنی و گاهی نفرت انگیز.عشق گاهی دریایی بی کران از آرامش و گاهی گردبادی وحشتناک.عشق گاهی شیرینه و گاهی تلخ تلخ تلخ.عشق آموختنی نیست عشق اومدنیه بعضی وقتها با یک نگاه بعضی وقتها با یک جمله بعضی وقتها با یک برخورد.مهم نیست که عشق چجوری میاد مهم اینه که تا کی میمونه و چجوری میمونه.مهم اینه:تنها دلی که داری رو تمام و کمال وقف فقط یک نفر کنی و بس و بهش عشق بورزی،عشق به معنای واقعی.

تو...تمام آنچه که من تو زندگیم دارم.همیشه مهربون،تنهاترین ساکن سرزمین قلبم،همه وجودم،دار و ندارم،امیدم،خون تو رگهام،تو که هستی دیگه غمی تو دلم نیست (نادر).شادی هام از تو جون میگیرن و غصه هام با مهربونیت محو میشن.
نمیدونم احساسم رو درک می کنی یا نه؟نمیدونم میدونی این دل خسته تا چه حد عاشقته یا نه؟
(نادر)میدونی تو که نیستی لحظه ها برام به کندی و با عذاب میگذرن،گاهی انقدر دلتنگت میشم که حتی اشکهام هم نمیتونن تسکینی برای دلتنگیم بشن.(نادر)وقتی هستی همه چیز از ذهنم پاک میشه،خیلی چیزها فراموشم میشه حتی حرفهایی که واسه گفتن به تو آماده میکنم.وقتی کنارمی با تمام وجودم آرامش رو احساس میکنم ولی...یک ترسی همیشه تو وجودم هست.ترس از دست دادنت،ترس نبودنت،ترس اینکه نکنه روزی برسه که کس دیگه ای جای منو تو قلبت بگیره؟ولی اینو میدونم تو انقدر من رو دوست داری که محال کسی رو جایگزین من کنی ولی...اگه...اگه دست بیرحم سرنوشت ما رو از هم جدا کنه چی؟نه..چیزی ما رو از هم جدا نمیکنه،این رو تو به من گفتی بارها و بارها.یادته؟گفتی تنها یک چیز میتونه ما رو از هم جدا کنه اونهم مرگ.آره فقط مرگه که ما رو از هم جدا میکنه.
(نادر)اینو میدونی؟واسه من امنترین جای دنیا آغوش گرم و پر مهر تو،جاییکه میتونم احساس امنیت کنم.خیلی وقتها که دلتنگت میشم و نیستی کنارم چشمهام رو می بندم و تو رویام خودم رو تو آغوشت تصورم میکنم،رویای شیرینیه.(نادر)بمون برام تا ابد تا همیشه.

من...کسیکه تو رو با تمام وجود و از اعماق دل دوستت داره.نه،دوست داشتن در برابر عشقی که به تو دارم کلمه ای مناسبی نیست.بهتره بگم کسیکه مجنون تو هست.کسیکه نفسهاش تویی،آرزوش تویی،رویاش تویی،هست و نیستش تویی.فقط تو...تو...تو

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

شاید محال نیست...

آن کس که درد عشق بداند
اشکی بر این سخن بفشاند
این سان که ذره های دل بی قرار من
سر در کمند عشق تو،جان در هوای توست
شاید محال نیست که بعد از هزار سال
روزی غبار ما را،آشفته پوی باد
در دور دست دشتی از دیده ها نهان
بر برگ ارغوانی
پیچیده با خزان
یا پای جویباری
چون اشک ما روان
پهلوی یکدیگر نشاند
ما را به یکدیگر برساند!
                                 (فریدون مشیری)

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ممنونم 

بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي
مي دونم خوب مي دوني، تو تار و پود و ريشمي

تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من
چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن

تو خيالمم نبود دوباره
عاشقي كنم
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم

نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي
توي اين كابوس درد، روياي مهربونمي

وقتي حتي پيشمي، دلم برات تنگ مي شه باز
عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم
نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم

ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني
هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني

هر كجاي دنيا باشم با مني و در مني
نگران حال و روزم بيشتر از خود مني

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره


 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390| ساعت 0:17 AM| توسط ساده دل| |

یادت باشه خدا یادت باشه که فراموشم کردی.تاکی میخوای عذابم بدی؟مبیبینی؟آره میبینی چقدر دست پاهام بی رمقه؟می بینی چقدر بی جونم؟خب خدا همین یه ذره جونی که برام گذاشتی رو بگیر.
خا بخند،آره بخند،بخند به سیاه بختی من،بخند به عذابم بخند به بدبختیم بخند به گریه هام بخند به ضجه هایی که میزنم.بخند و بذار همه هم همراه تو بخندن،بذار همه به عشق بی فرجامم بخندن بذار همه به گریه هام بخندن میدونیکه انقدر دلم گرفته که دیگه نمیتونم بغزم رو نگهر دارم و گریم رو پنهان.خدا بخند با صدای بلند بخند با صدای خیلی خیلی بلند بخند بذار خنده ات به گوش همه برسه بذار همه بفهمن خدای مهربون من داره با من چیکار میکنه.
یادمه تو کتابت خونده بودم"صدا کنید مرا اجابت می کنم"یک عمره دارم صدات میکنم ولی چرا گوشه هات رو بستی؟خدا تو که نمیخواستی به صدام گوش بدی تو که از صدام بدت میاد پس چرا منو آفریدی؟چرا؟
دیدی خدا دیشب منو تا نزدیک مرگ رسوندی و برم گردوندی چر؟دیدی خدا گریه های مامانمو دیشب واسه خاطر ضجه هایی که میزدم؟دیدیییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیدی خدا آرزوش به دلم موند،آؤزویهمه چیز به دلم موند دیدی خدا دیدی؟؟؟دیدی چقدر با منسرد شده؟مبینی؟خدایا میدونم مقصر منم میدونم دل نازنیش رو شکستم میدون مدارم عذابش میدم ولی من هم این جا دارم میمیرم دارم آروم آروم جوووووووون میدم ولی خدا چرا جونم رو نمیگیری؟حدا بهش بگو بگذره از گناهم خدایا بهش بگو منو ببخشه گر چه سخته ولی من رو ببخشه خدا بهش بگو ببخشه خدا بهش بگو خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.کاش میتونستم از ته دل فریاد بزنم تا عقده هام خالی شه.

خدایا یادته موقع سال تحویل چی ازت خواستم؟یادته اون چه دعایی کرد؟ولی چرا هیچ کدومش بر آورده نشد.خدایا من رو سیاه رو ببخش و بهم برشگردون خدایا دارم دق میکنم خدایا دارم میمیرم خدایا کمک کن خدایا کمک کن خدایا کمک کنننننننن

 

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده خداااااااااااااااااااا

 

جدیدترین و زیبا ترین کارت پستال های عاشقانه

 

 خدا جون غصه هاش رو کم کن و دلش رو آروم کن.خدایا کمکش کن هم به عشقم کمک کن و هم به خودم.خدا جون خودت بیشتر از هر کسی میدونی من چقدر اونو میخوام اون تمام وجود منه
خدایا بهت قول دادم و سر قولم هستم.خدایا دل مهربونش رو خودت مرهم بزن
خدا بهم برشگردون سر اون عهدی که باهات بستم می مونم تا ابد فقط برشگردون
بهت قول میدم سر عهدم میمونم
کمـــــــــکم کن

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390| ساعت 6:22 PM| توسط ساده دل| |

چرا لحظه ها انقدر به کندی میگذرن؟ساعت چهار صبحه خواب به چشمام نمیاد.خیلی وقته که این چشمها به بیخوابی عادت دارن.
نمیدونی چه حالیم؟هیج چیز آرومم نمیکنه حتی گریه٬گریه ای که همیشه آرام بخش من بود حالا نمیدونم چرا امشب آرومم نمیکنه؟؟؟
همیشه تنهای تنها بودم٬هیچ وقت هیچ کس ندونست چه رنحی تو دلمه٬هیچ کس نفهمید قلب تنها و صبورم تا بحال چند بار شکسته٬هیچ کس ندونست وقتی چشمهای همه خوابند چشمهای من خیس و بیدارن هیچ کس دردم رو دوا نکرد ٬هیچ کس اشکام رو پاک نکرد٬بجز تو تو اولین کسی بودی که اشکام رو پاک کرد اولین کسی که باعث شد احساس کنم یک نفر هست که به فکرم باشه.
کاش حالم رو میدیدی ترسم از اینه نکنه از دستت بدم نکنه بری و منو با یک دنیا  خاطره تنها  بذاری نکنه منو بسپاری به دست بیرجم زمونه اگه تو بری من چیکار کنم؟
همش امروز رو نبودی ندیدی چشمام چجوری اشک میرختتند هرکاری می کردم گریه م بند بیاد نمی شد خالا اگه واسه همیشه بری میدونم انقدر گریه میکنم انقدر دلم بی تابی میکنه تادق کنم و بمیرم.
خداکنه روز رفتنت بشه روز مرگم الهی بعد رفتنت یک ثانیه هم زنده نباشم.
نادر با تمام وجودم میگم تو تمام اون چیزی هستی که من از این دنیای لعنتی دارم تو دلیل نفس کشیدنم هستی تو روح و روان و قلب و تمام زندگی من هستی تنهام نذار منو به دست غم نده بشو ناجی من خدا منو بکشه اگر تنهام بذاری.
تا به جال از خدا خیلی چیزها خواستم اما یادم نمیاد واسه چیزی تو تاریکی شب برم زیر آسمون زانو بزنم و گریه کنان التماسش کنم تا نادرم رو به من برگدونه٬ناردم رو٬تمام دار و ندارم رو٬عشقم رو٬به خودش قسم ازش خواستم اگر خواست تورو از من بگیره همون لحظه همون روز جون منهم بگیره.نمیخوام نباشی و باشم و نبودت رو ببینم
کور شه چشمی که بتونه نبودت رو ببینه آخه زندگی بی تو چه معنایی داره؟
به هر جا که نگاه میکنم تویی یاد دیروز صبح غروب شب چقدر با هم خندیدیم٬چقدر با هم خوش بودیم کاش زمان همونجا می ایستاد همون لحظه که سرم روی پاهات بود همون لحظه ای که من بودم و تو و یه دنیا عشق جالا من موندم و تنهایی و خاطره و عکست فقط عکست رو به رومه.صدات توی گوشمه خنده هات اخمت...اینا برام مونده تاکی باید بوسه به عکست بزنم؟نمیدونی با چه سوزی این نوشته هارو دارم می نویسم؟این چه خزونی بود که افتاد تو بهار عشقمون؟نادرم بگو هنوز دوستم داری بگو مثل همیشه که من واسه تو همه کسم٬نادر بگو هنوز دیونه منی بگو دیگه بگو...بگو تنهام نمیذاری بگو تنهام نمیذاری.
یعنی دیگه منو تو آغوشت نمی گیری؟یعنی دیگه دستهام مهربونی و لطافت دستات رو احساس نمیکنه؟
منو اسیرخودت کردی و رفتی؟تو که رفتی دلم رو چرا از جا کندی و بردی؟نمیگی با خودت...چه زجری داره میکشه؟نمیگی...بی من چجوری سر کنه؟مگه نمیدونی من عاشق توام؟مگه نمیدونی دلم چقدر دیونه توست؟مگه نمیدونی اگر نباشی...هم نیست؟
من عاشق خطا کار رو ببخش بخدا مقصر نبودم و نیستم.نمیدونم چرا باید سرنوشت و تقدیرم اینجوری رقم بخوره؟
هیج کس حال منو درک نمیکنه نمیتونه درک کنه فقط کسی که تو این موقعیت بوده و  تجربه کرده باشه.

آره نادر رفته و نمیدونم برمیگرده یا نه؟خودش گفت صبر کن میام.اما دلم یه چیزه دیگه ای میگه.خیلی میترسم.اگر نیاد چی؟خواهش میکنم تورو خدا هر کس که این پست رو میخونه برام خیلی دعا کنه،واسه برگشتن عشقم دعا کنه.من بدون اون میمیرم.

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


از این زندگی خالی
منو ببر به اون سالیکه
تو اسممو رسیدی
به روزیکه منو دیدی

به پله های خاموشی
که با من رو به رو میشی
یه جور زل بزن انگاری
نمیشه چسم برداری

منو ببر به دنیامو
به اون روزا که میخوامو
به اون شبها که خندونم
که تقدیرو نمیدونم

از این اشکی که میلرزه
منو ببر به اون لحظه
به اون ترانه ی شادی
که تو یاد من افتادی

به احساسی که درگیره
به جرفی که نفس گیره
از این دنیا که بی ذوقه
منو ببر به اون موقع

از این دوری طولانی
منو ببر به دورانی
که هر لحظه تو اونجایی
زیر بارون تنهایی

منو ببر به اون حالت
همون حرفا هون ساعت
به اندوهه غروبی که
به دلشوره ی خوبی که
تو چشمام خیره میمونی
به من چیزی بفهمونی

 

بدبیاری
 
 
 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 
 
دارم از غصه می میرم خدا کاری بکن این بار
که دستای ظریفش رو تو دستام حس کنم یکبار
خدا کاری بکن این بار خدای مهربون من
زبونم بند اومد ای وای کجا رفت هم زبون من
خدا کاری بکن مردم خدا اونم دلش تنگه
اگه میگه مهم نیستم با حسش داره می جنگه
اگه میگه تو فکرم نیست می خواد بیشتر پیشش باشم
درسته اون ولم کرده دلیل اشک چشماشم
خدا کاری بکن اون رفت ازت می خوام که برگرده
این بار قدرش رو می دونم اگر چه اون ولم کرده
خدا بگو که برگرده .................
خدا کاری بکن زود باش خدا اون دیگه تنها نیست
خدا بهش بگو مردم چرا عین خیالش نیست
خدای مهربون من دلت میاد که تنها شم
بره عشقم تک و تنها تا کی دلواپسش باشم
خدا کاری بکن زود باش خدا صبرم همین قدر بود
بگو حرفاشو بخشیدم بگو گنجایشم کم بود
بگو تقصیر من بوده بگو حق داره می دونم
بگو به فکر جبرانه بگو قدرشو می دونم
بگو دیگه دیگه غرورش مرد می خواد پیش تو برگرده
بگو سختی این روزا اونو از راه به در کرده
خجالت می کشم از اون بگو چیزی نگه و من
خدا پا درمیونی کن شاید از من خوشش اومد
 
 
 
خون بها
 
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390| ساعت 7:40 PM| توسط ساده دل| |

بی تو زندگی یعنی تباهی،ببین بی تو چقدر تنهام؟کاش میتونستم بیش از اینها در حقت عاشقی کنم،کاش میتونستم تمام مهربانی های دنیا رو نثارت کنم تا میفهمیدی تا چه حد دوستت دارم.اما افسوس که از انجام این کار عاجزم.
چقدر سخت از تو برای تو نوشتن،واژه ها کم میارن،جکلات همه و همه در برابر عشقت بی معنی میشن.چی بنویسم تا بتونه بیانگر عشق و احساسم باشه؟تو که در وصف نمی گمجی این رو تمامی کلمات میدونن و من یقین دارم عشق پاک و مقدست والاتر از انه که بخوام توصیفش کنم.
بی شک تعریف الکی نیست.این رو من میدونم،عقلم میدونه،دلم میدونه که تو بهترینی،کم نظیری،مهربونی،دنیایی از صداقتی،سرشار از عشقی.مظهر وقایی،پاکی مقدسی.و تمامی اینها احساس زود گذر نیست بلکه حقیقتیه که با گذر زمان به دست اومده اونهم به سحتی.
ممنونم ازت که همیشه کنارم بودی و هستی تو سختزین شرایط درست موقعی که تو خیالم  هم نمیگننجید

شتم بایستی ایستادی و برای من از جون و دل تلاش کردی.به خاطرم موندی،به خاطرم عذاب کشیدی،به خاطرم جنگیدی.پس چطوری مطمئن نشم عشق تو به من یک عشق واقعی و جاویدان نیست؟؟؟
خطاهای منو ببخش،دلت رو می شکنم اونهم ناخواسته،از این هم بگذر.
من بمیرم تا نگاه غمناکت رو نبینم،من فدای تو بشم و نبینم تودل مهربونت غم خونه کنه.
آخه من دنیا رو بدون تو و نگاه تو میخوام چیکار؟
و در پایان این رو مینویسم تا همه بدونن:
تو خون تو رگهای منی،کسی که عاشقانه د وستش دارم.نادر کسیه که عشق رو به معنای واقعای به من درس داد،مهربونی رو به من یاد داد،نادر اسمی هکه واسه همیشه تو دلم خک شده و وجود پر مهرش تو دلم نقش بسته.پس چه کسی میتونه نقش تو رو از دلم پاک کنه؟

 


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


نسیم دلنواز تو شمیم شب بوی منه
کاش میدونستی یاد تو،شرط تکاپوی منه
کوچ میکنی از این فقس به سرزمین آرزو
کاشکی میشد تا قلبمو،هدیه کنم به قلب تو
همیشه با نگاه تو،به دشت آرزو میرم
لحظه به لحظه دم به دم به خاطر تو جون میدم
مقدسی برای من همیشه تو قلب منی
تو قحطی تارنه ها،قشنگترین یاسمنی
تموم شده ترانه ها،هیچ میدونستی عشق من
جاری شده شعر چشات تو رگ به جای خون من
بمون همیشه با منو،نگاهتو به من بده
تمام هستی ام تویی،پناهتو به من بده

 

شمع خیال

 


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تو را دوست میدارم

 

طرف ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمیکند
کلمات انتظار می کشند.
من با تو تنها نیستم،هیچ کس با هیچ کس تنها نیست

طرف ما شب نیست
چخماق ها کنار فتیله بی طاقتند

خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو،شعر روشن صیقل می خورد
من تو را دوست میدارم،و شب از ظللمت  خود وحشت میکند.


 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389| ساعت 12:55 PM| توسط ساده دل| |

اگر از عشق میشه قصه نوشت میشه از عشق تو گفت...

تو این دنیایی که این روزها دوست داشتن و عشق فقط شده یه داستان میشه از عشق تو گفت،تو این آشفته احوال خیانت میشه از وفای تو گفت،بین این همه سنگ دلی و بی رحمی میشه از پاکی و مهربونی دلت نوشت،میشه از نگاه صاف و زلالت یه آسمون مهتابی آروم واسه رسیدن شب ساخت،میشه از لبخند زیبات یه باغ رز سرخ مهربونی کاشت،میشه از حرارت دستهای لطیفت تو آتیش عشق شعله ور شد،میشه با خوبی هات بدی های دنیا رو فراموش کرد،میشه آغوشت بشه پناه کل خستگیم،میشه از عشق تو گفت...،میشه اشکو واسه ی عشق تو ریخت،میشه از عشق نوشت،میشه از طنین صدای تو،توی آرامش رفت،میشه از صداقت و وفای تو،رسم عاشقی رو به یه دنیا گفت،میشه از عشق تو گفت...،میشه واسه عشق تو یک دلو باخت،میشه تا با دستای تو دنیا رو ساخت،میشه از مهربونیت شعر سرود،میشه از عشق تو گفت...میشه از تو و از چشات نوشت،میشه جونم فدای تو بشه،آره با عشق تو دیوونگی عالمی داره،میشه از عشق تو گفت...،میشه از عشق تو مرد...،میشه از عشق نوشت...،میشه از عشق نوشت...

مدت ها بود که منتظرت بودم،و میدونستم میای.حالا اومدی همونجور که می خواستم و میدونم اومدنت مرهمیه به روی زخمهای کهنه ی دلم.
روزهای سخت و دردناکی بودند،زورهای بی تو...روزهای دو از تو...چقدر انتظار کشیدم،چقدر تو رویاها دنبالت گشتم،چقدر تو خیالم کنارت نشستم و ساعتها باهات حرف زدم.کاش قبل از این عشقت رو درک میکردم،کاش قبل از این دل رو به تو می باختم...
میدونم همیشه فکر میکردی دوستت ندارم ولی کاش بودی ومیدیدی تو فراقت چجوری شبانه و آهسته اشک میریختم،لحظه ای تصویرت از جلوی چشمام محو نمی شد،نگاهت،حرفات،صدات و...مدام همراهم بودند و منو لحظه به لحظه دلتنگتر می کردند.انگار تو نبودت همه چیز دست به دست هم داده بود تا منو به بدترین شکل عذاب بدن اما تو حس نمیکردی و نمیدونستی.ثانیه ها به کندی میگذشتند،تصور کن یک ساعت چطوری میگذشت؟انگار عقربه ی ثانیه شمار ساعت به عمد حرکتش رو کند کرده بود و با هر بار نگاه به ساعت احساس میکردم حتی عقربه های ساعت هم دارن نبودت رو به رخم میکشن و طعنه میزنن.
شب هایی که دل بیقرارم برات بیقرارتر میشد آرامش و سکوت مطلقی همه جا رو فرا میگرفتم،انقدر زیاد میشد که رو قلبم سنگینی میکرد،واقعا همه چیز دست به دست هم میداد تا منو زجر بدن،و انصافا تو زجر دادنم سنگ تموم گذاشتند.
چه میدونی چه دردی کشیدم؟چه میدونی چه عذابی رو تحمل کردم؟چه میدونی زمان واسم چجوری گذشت؟نمیدونی...نمیدونی...نمیدونی.
بمون برای من...تنها من،تو که خورشید از مهربونی هستی همیشه بر من بتاب.بذار با تو و کنار تو عاشقترین باشم.


عکس های عاشقانه (3)

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستی ام کرده ز آلودگی ها پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه ی مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشار تر
ای ز زرین شاخه ها پر بار تر
ای در بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردید ها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ من و این بار نور؟
های و هوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من 
داغ چشمت خورده بر چشمان من
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره ، با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
جوی خشک سینه ام را آب ، تو
بستر رگ هایم را سیلاب ، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده 
همچو خون در پوستم جوشان شده 
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هایم از هرم خواهش سوخته
آه ، ای بیگانه با پیرهنم
آشنای سبزه واران تنم
آه ، ای روشن طلوع بی غروب 
آفتاب سرزمین های جنوب
آه ،آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر ، سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دیگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیرهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم 
شادیم یک دم بیالاید به غم 
آه، می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های
این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان ، زخمه های چنگ و رود
این فضای خالی و  پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها؟
ای نفسهایت نسیم نیم خواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

                                      (فروغ فرخزاد)

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 بیا که بر سر آنم که پیش پای تو بمیرم
 ازین چه خوش ترم ای جان که من برای تو بمیرم
ز دست هجر تو جان می برم به حسرت روزی
که تو ز راه بیایی و من به پای تو بمیرم
 بسوخت مردم بیگانه را به حالت من دل
 چنین که پیش دل دیر آشنای تو بمیرم
ز پا فتادم و در سر هوای روی تو دارم
 مرا بکشتی و من دست بر دعای تو بمیرم
 یکی هر آنچه توانی جفا به سایه ی بی دل
 مرا ز عشق تو این بس که در وفای تو بمیرم

 


 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389| ساعت 1:15 AM| توسط ساده دل| |

هنوز هم منتظرم٬هنوز منتظر آمدنت هستم و میدانم که می آی شاید خیالی بیهوده است اما می آیی.می آیی و با آمدنت قلب خسته ام را جان دوباره می بخشی٬می آی و با آمدنت امید را در دلم زنده خواهی کرد.

چندیست تو دیگر نیستی میدانم ذهنت مرا به دیار فراموشی سپرده است٬میدانم قلبت دیگر با من نیست٬میدانم تو دیگر عشقم را در دل نداری.نمیدانم غبار جدائی از کدامین سو به روی آن اندک عشقت نشست؟چرا دست جدائی بینمان فاصله انداخت؟تو را چه شد که آرام و بی تفاوت از کنارم گذشتی و رفتی؟مگر قلب شکسته ام جایت نبود؟نکند دلم را لایق ندانستی؟

بی خبر رفتی.بی خبر رفتی و چشمان منتظرم را باز در انتظار گذاشتی.میدانی انتظار چیست؟انتظار٬درد کشیدن٬درد لحظه های بی تو ماندن٬به امید دیدارت که شاید بیایی٬به امید وصالت٬به امید آمدنت...

و من هنوز عاشقانه منتظرم.

بی تو تک تک لحظه هایم تداعی اندوه است٬بی تو خسته ام.کاش میدانستی بی توچه دردی قلبم را می فشارد.نمیدانی بی تو فضای دلم پر از اندوه است٬دستهای سردم بی تو سرد تر از همیشه ست.بعد تو کجا روم؟کجا روم که نشانی از تو و یادت نباشد؟

بعد تو قلبم را خانه ی چه کسی کنم؟کاش میدانستی حالم را٬کاش می فهمیدی دردم را٬بی تو پر از دردم٬پر از درد.به چشمانت سوگند که دلم جزتو کسی را نمیخواهد.نمیدانم گناه دلم چیست؟

انتظار٬انتظار٬انتظار٬برای دیدن رویت٬برای شنیدن صدایت٬برای لمس کردن دستهایت٬تا کی؟پس چه وقت خورشید عشقت بر من شکسته دل طلوع خواهد کرد؟

هنوز هم منتظرم

کاش میدانستی همه شب در پس سیاهی رو به آسمانم٬کاش میدانستی همه شب در ظلمت چشمان خیس و بارانی ام تو را از خدا می طلب می کنند.آنکه آتش عشق تو را به جانم افکند وسوزاند توان آن را ندارد تا نجاتم دهد؟هر شب تو را ملتمسانه از او می طلبم٬گناه دلم چیست؟

ایکه فارغ از من و اندیشه ام هستی٬در فراقت بی قرارم و نمیدانی چه دردست نبودت.

امیدم باش٬قرارم باش.رهایم کن از این اندوه٬از این درد٬تنهایم مگذار٬هنوز هم منتظرم و شاید انتظارم امیدی عبث باشد....

 

انتظار

 

 

هوای تازه

 

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم
مرا فریاد کن.

*

درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه ی لبها سختن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند.

دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیر یافته با ت سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من 
با صدای تو آشناست

                               (احمد شاملو)

 

 هوای تازه

 

 

عاشقانه

آنکه می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در نگاه من.

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من.

عشق را ای کاش زبان سخن بود

                                                    (احمد شاملو)

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389| ساعت 0:13 AM| توسط ساده دل| |

انتظار...انتظار...انتظار.
انتظار...بیهوده٬انتظار بی معنی٬انتظار...برای چیزی که نیست٬انتظار...شاید طلسم مهربونی شکسته شه و آدما مهربون شن٬انتظار...شاید یه روز درکت کنن٬انتظار...شاید یه روز اونی که بخوای بیاد٬انتظار...شاید یه روز زخمهات مرهم شه.انتظار...شاید درد بی درمون تنهائیت دوا شه٬انتظار...شاید یه روز یه دستی اشکهات رو پاک کنه،انتظار...شاید یه روز یه مجنون دیگه پیدا شه٬انتظار...شاید یه فرهاد دیگه پیدا شه،انتظار...شاید همه بشن لیلی و شیرین٬انتظار یعنی...شیرینی یعنی تلخی،انتظار یعنی خوب یعنی بد،انتظار یعنی عذاب،انتظار یعنی بمون میام ولی....
تموم میشه همه ی این انتظار ها تموم میشه.میدونم یه روز یه چیزی تمام این انتظار ها رو خاتمه میده؟
("مرگ")چه واژه ی ترسناکی!!!اما آرامش بخشه خیلی آرامش بخشه.
دیگه منتظر چی باشم؟چیزی عوض نمیشه،کسی تغییر نمیکنه.همینه که هست و السلام.
عشق دروغه دوست داشتن فریبه.عشق واسه اون قدیمیا بود حالا خیلی وقته که عشق مرده دل منم باهاش مرده...خدابیامرزدش
هیچی دیگه نمونده نه دل مونده نه عشق مونده نه دوست داشتنی مونده هیچی نمونده هیچی.فقط یه زخم عمیق تا همیشه روی دلم مونده تا همیشه.
خسته شدم خسته شدم خسته شدم.بیهوده نفس کشیدن آخه تا کی؟بیهوده تلاش کردن اونم تا کی؟اصلا تا کی زندگی؟تا کی خودخواهی؟تا کی غرور؟

در انتظار چیستی؟

 

 

قاصدک

قاصدکه هان چه خبر آوردی؟
از کجا و ز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی...

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار دیاری
برو آنجا که بود چشم و گوشی با کسی
برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک
در دل من
همه کورند و کرند...

دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب!

قاصدک
هان...ولی...آخر...ای وای
راستی آیا رفتی با باد...
با توام آی کجا رفتی،آی!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز
مانده خاکستر گرمی جایی
در اجاقی ـ طمع شلعه نمی بندم ـ
خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند...

 

قاصدک

 

 

گل غم

تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می افزود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکست
گفتم او را چو من شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت

 

تنها
  


 

نوشته شده در شنبه دهم مهر 1389| ساعت 1:19 AM| توسط ساده دل| |

و چه زیباست سیاهی ات ای شب.نمیدانم در دل ظلمتت چندین چشم اشک بار نهفته است٬نمیدانم چندین دل شکسته ای را تسکینی؟نمیدانم بر روح چندین عاشق خسته آرام جانی؟
قلب شکسته ام را تسکینی و من اینجا در انبوه سیاهی ات نشسته ام.چشمانم بارانی ست.کسی شاهد اشکهایم نیست٬تنها تو شاهدی و خدایم.کسی را دوست میدارم که از قلبم خبرش نیست.گر میدانست این همه اشتیاقم را٬گر میدانست عشقم را٬شب به هنگام غم سر بر شانه هایت نمی نهادم٬گر میدانست دستانت نوازشگرم نبودند.
گمان میکردم تکیه گاهیست بر من بی تکیه گاه...نبود...و تو چه آسان تکیه گاهم شدی.
جز تو کسی مرا تا ابدیت در دل خود جای نداده است.پس چرا میگویند سیاهی زنگ پلیدیست؟شنیده ام آنهایی که سنگ دل هستند را سیاه دل خطاب میکنند.لیک سیاهی تو زیباتر از هر سپیدی ست.دل سیاهت مهربان تر از هر دلی ست.سالهاست کنارمی و میدانم تا ابد کنارم خواهی ماند و ما رها نمی سازی٬تو مرا در ظلمتی دگر تنها نمی گذاری.
باز چادر سیاهت را بر غم هایم گسترده ای٬و من محزون ترین را به آغوش خود فرا خوانده ای.
آخر از این سیاهی ها چه میخواهم؟این چشمهای خیس٬این دل شکسته...به دنبال مرهمی هستم٬نمی یابم.
و سوالی ست مدام در ذهنم؟؟؟چه شد آنکه مرهم می پنداشتم؟
نه دیگر عشقی نیست٬دیگر وفایی نیست٬و میدانم جز عهد شکنی چیزی نیست.
و من هر شب به امید فردایی که دیگر نیست٬رویایی مرده در دل سیا هی ات به خواب میروم.

 

خسته شدم

 

 

ناامید

 

تنها امید من که نا امیده
امید من دوباره ته کشیده

لحظه به لحظه فکر نا امیدی
این لحظات امونمو بریده

اون که میگفت با دستای دل من
از قفس بی کسی آزاد شد

چی شد که با گریه ی من شاد شد؟
با شبنم اشک من آباد شد؟

از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم
خواستم دلم یه گوشه ای بمیره

خسته شدم چه انتظار سختی
یکی بیاد جون منو بگیره

قلب من از تپیدن ش خسته شد
نبضم با ضربه های معکوس مرد

قلب من از خستگی خوابش گرفت
این دل نا امید و مایوس مرد

شاید صدای زخمیه دل من
مرهم زخمای دل تو باشه

شاید که قصه ی جدایی من
نذاره هیچکی از کسی جدا شه

 

غصه نخور

 

 

آهسته رو

 
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می​رود
 
من مانده​ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می​رود
 
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی​ماند که خون بر آستانم می​رود
 
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می​رود
 
او می​رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می​رود
 
با آن همه بیداد او وین عهد بی​بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می​رود
 
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می​رود
 
 
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می​رود
 
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می​رود
 
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می​رود

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389| ساعت 1:11 AM| توسط ساده دل| |

 

اولین جمعه ی پائیز.غروبهای جمعه همیشه دلگیر بوده و هست.ولی وقتی غروب جمعه تو فصل پائیز باشه...جمعه ای که تو نباشی.پائیز...جمعه...غروب...همه و همه میشه یه دنیا فاصله٬می شه یه دنیا دلتنگی٬می شه یه دنیا حسرت٬میشه یه دنیا غم٬یه دنیا غم٬یه دنیا غم.برگها دیگه کم کم داره میریزه.فرش خیابون میشه پر از برگ زرد.پائیز اومده.همیشه پائیز به وقت خودش میاد نود و سه روز بعد از بهار.اما پائیز دلم خیلی وقته که اومده.خیلی زود پائیز شد٬تو تابستون.با رفتنت هوای دلم شد پائیزی.حالا سنگ فرش خیابونای دلم خیلی وقته که زردن٬هوای آسمون دلم خیلی وقته بی تو گرفته ست٬پر از ابره.با رفتنت همه جا پائیز شده.بهار دلم کی میای؟دلم گرفته٬سخته برام انتظار٬دیگه نمیتونم تحمل کنم.کاش میدونستم تا کی باید منتظر باشم؟؟؟فقط زود بیا.بیا خزون دلم رو بهاری کن.بیا تا پائیز سال با تو قشنگ شه٬بیا تا سرمای پائیز با وجودت بشه گرم گرم.بیا تا بیشتر از این غم وجودم رو نگرفته.خستم خیلی خسته٬خسته و منتظر.تا به حال نگفتم٬الان میگم:تنها دلیل زندگی با یه غمی دوستت دارم...حتی توی خیالتم نگفتی،اگه برم تو تنهایی می میره.پیش خودت نگفتی وقت گریه،اگه برم کی اشکاشو بگیره؟؟؟

قسم به عشقت

 

آسمون

آسمون دلم گرفته،تو ببار منم می بارم
روزگار تا کی جدایی؟من دیگه طاقت ندارم

همیشه دلخوش اینم،تو میای دوری میمیره
خوب میدونی وقتی نیستی گرد غم دل رو میگیره

بسه این همه جدایی،کم بیار تا کم بیارم
اگه اون پیشم بمونه،هستیمو به پاش میذارم

هر چی میکشم از جداییه،دلگیرم از زمونه
قصه ی قلب خسته مو،فقط خدا میدونه

دنیای من بدون تو،جهنمه وسیاهه
آرزوهای رنگیمم بدون تو تباهه

آسمون خستگیامو از رو شونه هام تو بردار
یه بارم تو مرهمی باش واسه دردم واسه غم هام

اشک آسمون چشمام مثل بارون بهاره
می دونم همین جدایی روز مرگمو میاره

آسمون،غصه و غم هاش تو دل من خونه کرده
به خدا همین نبودش دلمو دیوونه کرده

روزای سخت نبودش هر نفس میده عذابم
یه بارم واسه یه لحظه نمیاد حتی به خوابم

 چند روزه

 

 

پنجره

پنجره باز و بسته كن

ياد هوای ابری و

ابرهای دل شكسته كن

پنجره باز و بسته كن

ياد پرنده آسمان

نسيم ريشه بسته كن

در پی پاره تنم

زخمی و دربه در منم

لالم و در سكوت خود

بر سر و سينه می زنم

روزی نمی رسد كه من

به دوری تو خو كنم

خواب تو را عزيز من

چگونه آرزو كنم

 

 

نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389| ساعت 1:6 AM| توسط ساده دل| |

 

میدونم الان خیلی راحت گرفتی خوابیدی اگر هم بیدار باشی به من فکر من نیستی.درونت آرومه.اما من چی؟اینجا...تنها کسی سراغی از دلم نمی گیره.خب کی باید غیر از تو سراغی از دلم بگیره؟منتظرم اما انتظار بی فایده.خودت میدونی که من چقدر از انتظار منتفرم٬میدونی چقدر بدم میاد.باورم نمی شه دلت شده سنگ.یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده.میدونی چی؟همش دارم فکر میکنم نکنه عشقت دروغ بوده؟نکنه فریب بوده؟نکنه دوستم نداشتی؟میدونی دیگه به هیچ چیز اعتماد ندارم.به زمین و زمان شک دارم.خب خنده داره اگر اعتماد داشته باشم.اونیکه دوستم داشت اونیکه می گفت تمام زندگیشم اونیکه می گفت حتی یه روز نمیتونه دوریم رو تحمل کنه حالا بی اعتنا بی تفاوت به من به قلبم به احساسم گذاشته و رفته میگی شک نکنم؟دلم برات تنگ شده.دلتنگی...دلتنگی...دلتنگی کی معناش رو میدونه؟کی می فهمه؟نیستی ببینی حالم رو.چه حرف خنده داری!مگه حال من برات اهمیتی داره؟اگر داشت اینجوری تنهام نمیذاشتی.کافی نیست؟به خدا بسه دیگه.این همه عذاب حق من نیست...
فقط بگو تا کی گریه و تنهائی باید جای تو رو برام بگیرن؟یه روز دیگه؟یه هفته دیگه؟یه ماه دیگه؟یه سال دیگه؟یا تا همیشه؟دل سادم رو باش٬خیال میکرد زود میای نمیدونست دلت از سنگه.میخوای چی بگی؟جواب دلم رو چجوری میخوای بدی؟چه دلیلی میخوای بیاری؟تا این حد...تا این حد بی رحمی؟تا این حد سنگ دلی؟فکر می کردم مهربون تر از دلت دلی نیست٬دل هر کی سنگ بشه دل تمام وجودم سنگ نمیشه...چی شد که سنگ شدی؟نگو تقصیر منه نگو.
خسته شدم.اولین روز پائیز هم داره میگذره٬بی تو...می ترسم زمستون شه و نیای٬بهار شه و نیای...
امروز دلم بدجور بی طاقت شده بود.میخواستم صدات رو بشنوم اما...رو دلم پا گذاشتم.گفتم صبر کن یه کم دیگه صبر کن هر چند سخت هر چند تلخ ولی صبر کن.اون میاد...میاد.

 

 

 

چقد عوض شدی گلم!!!

 

گفته بودی که هیچ کسی نمیگیره جای منو
محاله روزی برسه نگیری دستای منو

یه کاری کردی با دلم که زندگی برام نموند
آتیش بی خیالیات تموم دنیامو سوزوند

گناه من چی بود آخه،سنگ صبور غصه هام؟
فقط بهم بدی نکن،من از تو خوبی نمیخوام

چقد عوض شدی گلم،چی سر عشقمون اومد؟
چی شد که قلبت یه دفعه قید منو اینجوری زد؟

چقد عوض شدی گلم،اون همه مهربونی کو؟
چی شد روزای خوبمون؟من نمیگم...خودت بگو

کی فکرشو می کرد یه روز،اینجوری باشه قسمتم؟
بشکنی...داغونم کنی،جا بذاریم تو غربتم

اگه بدونی چجوری این همه راهو اومدم
اگه بدونی که چیا کشیدم و دم نزدم

هر جا که اسم تو میاد،اسم خودم یادم میره
یه لحظه خشکم میزنه،یه لحظه گریه م میگیره

دلیل گریه های من فقط تویی...یادت باشه
یه روز نیاد که زندگیت مثل من از هم بپاشه

 

 

 

دست منو بگیر


دست منو بگیر که داره اینجا
فرو میره تنم میون مرداب
ببین که تو چشای بی قرارم
نگاه خواهشه بسوی مهتاب

دست منو بگیر ه که داره اینجا
پرنده بودنو ازم می گیره
تو آسمونی میدونی پرنده
بدون پر زدن چقدر حقیره

من و پریدن و رهایی تن
یه قصه نیست اگرچه آسمونی
اسارتو میون دست مرداب
غریبیه پرندرو می دونی

برای باور شب شکستم
دلم رضا نمی ده پر امیده
به گوش هر ستاره ی نگاهت
صدای جون سپردنم رسیده

بیا به یمن دلسپاری من
حقارتو بریز تو چشم مرداب
نشون بده که می تونه پرنده
بگیره پر به سوی برج مهتاب

 

انتظار

 

 

نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389| ساعت 1:51 AM| توسط ساده دل| |

غم سرا پای وجودم رو گرفته.نمیدونی چقدر خستم.نمیتونم دیگه دارم دیونه میشم.تحملش سخته خیلی سخته.خوش به حال تو.میدونم که الان هر جا که هستی آرومی،میدونم به فکرم نیستی،میدونم دوریم عذابت نمیده.امامن اینجا...تنها...توی چهار دیواری اتاقم زندونیم.ذهنم کار نمیکنه.حوصله ی هیچ چیزی رو ندارم.حتی دستام هم به زور مینویسن.دلم گرفته خیلی خیلییییییییی،اما کسی نیست تا دلتنگیم رو بهش بگم و آرومم کنه.دو سه روزیه که بغز گلوم رو گرفته اشکام پشت سد چشمام منتظرن.سوزش اشک رو تو چشمام حس میکنم اما نمیدونم چرا بغزم نمیشکنه؟نمیدونم چرا گریم نمیگیره؟؟؟؟

باور نمیکنم این تو باشی،باورش برام سخته واقعا باورش برام سخته.دوست داشتن یعنی این؟واقعا دوست داشتن یعنی این؟عشقت همین بود؟آخه چرا؟سزاوار این همه تنهایی هستم؟آره هستم؟

رفتی که آروم بشی،اما نگفتی من..اینجا..تنها چی کار باید بکنم؟با چی خودم رو سرگرم کنم تا تو یادم نیفتی؟هیچوقت درکم نکردی هیچوقت،نخواستی درکم کنی.این همه خودخواهی بس نیست؟تا کی میخوای ادامه بدی؟تا کی باید همش به فکرت باشم و در کت کنم؟پس کی منو درک کنه؟کی منو از تنهائی در بیاره؟

چقدر راحت بریدی.چقدر راحت گفتی میرم.آره منم خواستم برم اما رفتنم فقط واسه خاطر تو بود و بس.یادته؟گفتی باشه برو اما نپرسیدی برای چی؟شاید فکر کردی ازت خسته شدم و بریدم،شاید فکر دیگه تو رو دوست ندارم.منکه بهت گفته بودم دوستت دارم.تازه داشتی میشدی همه دنیای من ولی نشد که باشی..گفتی میرم گفتم کی میای؟گفتی نمیدونم.شاید یه هفته شاید ده روز.دلم گرفت از حرفت ولی چیزی نگفتم.پرسیدی اشکالی نداره؟ساکت شدم.دوباره پرسیدی اشکالی نداره؟گفتم تو که تصمیم خودت رو گرفتی دیگه چیکار داری به من.گفتی باید برم پرسیدم من چی کار کنم تو این مدت؟بی تفاوت خیلی راحت گفتی سرت رو گرم کن.دلم شکست ولی به روم نیاوردم.یه چیزی ته دلم منو آروم میکرد.میدونی چی؟عشقت!با خودم گفتم مگه همیشه نمیگفت عاشقمه؟پس نمیتونه زیاد دوریم رو تحمل کنه.ولی اشتباه بود.فکرم اشتباه بود تونستی تحمل کنی بازهم میتونی تحمل کنی.امروز میخواستم حصاری که درست کردی رو از بین ببرم و بهت زنگ بزنم.اما یاد حرفت افتادم.یادته؟گفتی نه زنگ بزن و نه سراغی ازم بگیر.آخه چجور دلت اومد؟چرا به این آسونی این حرف رو زدی؟مگه مقصر فقط من بودم؟تو شروع کردی،تو خواستی.اگر تو به جای من بودی چیکار میکردی؟این منم که باید میذاشتم و میرفتم نه تو...

دیگه مطمئن نیستم که میای،انتظارم رو کم میکنم(اگر بشه)شاید وقتی اومدی من دیگه نبودم...

 

 

 

شاید احساسم رو درک کنی،شاید حرف دلم رو متوجه شی

 

من فکر چشمای توام تو بیخیال قلب من

        با من بمون تنها نرو قید همه چیز  رو نزن

                دیگه فکر نمی کنم که یه روزی برمیگردی

                        به چه قیمتی منو به خودت وابسته کردی

                                انقدر غمم زیاده که دارم می سوزم اینجا

                                        ولی توخیالتم نیست که دارم میمیرم اینجا

                                                 قلب من آروم نمیشه از روزی که رفتی بی من

                                                          دیگه برگشتی نداری می دونم دلگیری از من

 

فکر تو

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389| ساعت 0:41 AM| توسط ساده دل| |

کسی برای من نیست واگر نه،سکوت خطاب این همه بی مخاطبی نیست. مدتی قبل در من اقلیمی رشد کرده بود از عشق،محبت،زیبایی، اما مدتی است این اقلیم هوایش شده بی فصلی ورجعتی که اگر ممکن باشد ابدیت رابه اندوه شروقی خواهد برد، شایسته خاموشی.

باخود میگفتم صبر، روزی بادستانی پراز دوستی،مهر،عشق وزندگی به سویش خواهم رفت وآن رادردستانش خواهم کاشت.با خود می گفتم روزی می رسد من نیز عاشق او شوم. می خواستم حیاتم راتقدیمش کنم که حیاتی دوباره به من بخشید. شوق رادر صدایم نخواند!

اشتیاقم رانفهمید!ندانست که فقط در کنار او خندانم.و شاید هم دانست... چرادرمقابل خطایم پا را در مسیر غروب گذاشت. رفت تاطلوعی دیگر درمقابل دیدگانم قدعلم نکند!و رفت... برایش سبزینه روزهای خوش بهاری رابه همراه می بردم، ولی تقدیر نگذاشت وآن رابه زردی روزهای سرد پاییز درآورد.ازاوگلایه ای نیست.

نمیدانم شاید او آرزوهایم رابه دست باد سپرد و مرا که بادستانی عاشق دوباره به سویش پرگوشودم دربیابان تنهایی رها ساخت. بالهایم را شکست ومرا بدون هیچ پشتوانه درقلب بی کسی به خودم واگذار داشت واکنون در وادی تنهایی سرگردانم .می چرخم تا این اسیررا از این زندان تن رهاسازم.

می گردم ولی راه نمی یابم . به نور نمیرسم. کلید قفس تنهایی ام را نمی یابم.او رفت و گفت منتظرم باش.منتظرم،اما نمیدانم کی و چه وقتی خواهد آمد؟ذهن خسته ام مدام از خود می پرسد که او آیا خواهد آمد؟ آیا روزی را خواهم دید که آزروهای از دست رفته ام به سویم بال  گشایند و من آنها را با تمام وجود در بر کشم و سعادت را ببینم، همان طور که آرزویش را دارم.منتظرت می مانم.

 

خدا پست و پناهت

 

 

گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.

چشم تو زينت تاريكي نيست.

پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا.

و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو

و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است...

 

 

وقتی کسی رو دوست داری...

 

وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی

به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی،حتی رو کل زندگی

وقتی کسی توقلبته،حاضری دنیا بد باشه

فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیا رو به خاطر اون میزنی

خیلی چیزا رو می شکنی،تا دل اونو نشکنی

حاضری قلب تو باشه،پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه "برو"

حاضری هر چه دوست نداشت،به خاطرش رها کنی

حسابتو،حسابی از مردم شهر جدا کنی...

 

میدونست...

 

 

تنها شده ام...

 

ديرگاهيست كه تنها شده ام

قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

 باز هم قسمت غم ها شده ام

 دگر آيينه زمن بي خبر است

 اسير شب يلدا شده ام

 من كه بي تاب شقايق بودم

 همدم سردي يخ ها شده ام

 كاش چشمان مرا خاك كني

 تا نبينم كه چه تنها شده ام...

 

تنها

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389| ساعت 1:25 AM| توسط ساده دل| |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت