هنوز هم منتظرم٬هنوز منتظر آمدنت هستم و میدانم که می آی شاید خیالی بیهوده است اما می آیی.می آیی و با آمدنت قلب خسته ام را جان دوباره می بخشی٬می آی و با آمدنت امید را در دلم زنده خواهی کرد.
چندیست تو دیگر نیستی میدانم ذهنت مرا به دیار فراموشی سپرده است٬میدانم قلبت دیگر با من نیست٬میدانم تو دیگر عشقم را در دل نداری.نمیدانم غبار جدائی از کدامین سو به روی آن اندک عشقت نشست؟چرا دست جدائی بینمان فاصله انداخت؟تو را چه شد که آرام و بی تفاوت از کنارم گذشتی و رفتی؟مگر قلب شکسته ام جایت نبود؟نکند دلم را لایق ندانستی؟
بی خبر رفتی.بی خبر رفتی و چشمان منتظرم را باز در انتظار گذاشتی.میدانی انتظار چیست؟انتظار٬درد کشیدن٬درد لحظه های بی تو ماندن٬به امید دیدارت که شاید بیایی٬به امید وصالت٬به امید آمدنت...
و من هنوز عاشقانه منتظرم.
بی تو تک تک لحظه هایم تداعی اندوه است٬بی تو خسته ام.کاش میدانستی بی توچه دردی قلبم را می فشارد.نمیدانی بی تو فضای دلم پر از اندوه است٬دستهای سردم بی تو سرد تر از همیشه ست.بعد تو کجا روم؟کجا روم که نشانی از تو و یادت نباشد؟
بعد تو قلبم را خانه ی چه کسی کنم؟کاش میدانستی حالم را٬کاش می فهمیدی دردم را٬بی تو پر از دردم٬پر از درد.به چشمانت سوگند که دلم جزتو کسی را نمیخواهد.نمیدانم گناه دلم چیست؟
انتظار٬انتظار٬انتظار٬برای دیدن رویت٬برای شنیدن صدایت٬برای لمس کردن دستهایت٬تا کی؟پس چه وقت خورشید عشقت بر من شکسته دل طلوع خواهد کرد؟
هنوز هم منتظرم
کاش میدانستی همه شب در پس سیاهی رو به آسمانم٬کاش میدانستی همه شب در ظلمت چشمان خیس و بارانی ام تو را از خدا می طلب می کنند.آنکه آتش عشق تو را به جانم افکند وسوزاند توان آن را ندارد تا نجاتم دهد؟هر شب تو را ملتمسانه از او می طلبم٬گناه دلم چیست؟
ایکه فارغ از من و اندیشه ام هستی٬در فراقت بی قرارم و نمیدانی چه دردست نبودت.
امیدم باش٬قرارم باش.رهایم کن از این اندوه٬از این درد٬تنهایم مگذار٬هنوز هم منتظرم و شاید انتظارم امیدی عبث باشد....


هوای تازه
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
*
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه ی لبها سختن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند.
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیر یافته با ت سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست
(احمد شاملو)


عاشقانه
آنکه می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در نگاه من.
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من.
عشق را ای کاش زبان سخن بود
(احمد شاملو)
